دست زبان ما را بگیر... برهانش از پشت این دیوارهای سست لبخندهای جاهلانه دلایل کودکانه...
پ.ن:انگار زبونم مال خودم نیست ...
می خواهم غوطه ور باشم در این سکوت مرگبار
من قاصدکم...
آهسته دامن خود را بر این دریای وحشی پهن خواهم کرد.
پای بید مجنون
دست نوشته هایت را به دست باد بسپار
تا آنها را در دور دست ها
دست خداوند برساند
خدایی که بی پایان است
خدایی که قلب تو در برابرش چیزی نیست
پس از همین حالا شروع کن
که خدایی آن بالا منتظر قلبهاست
پ.ن:این متن رو خواهرم نوشته...(کلاس پنجم دبستانه!)
خسته ام خسته تر از همیشه.
این بار بغض در گلویم نیست...این منم که در گلوی اویم.
خود خودش مرا بغل کرده !
در این مدت آنقدر ها بغض کرده ام که با نفس کشیدن برایم فرق نکند.
او مرا بغل کرده و دست نوازش بر سرم می کشد.
هر کسی از راه می رسد در روح او می دمد.
می گویم خدایا از این همه آدم چرا او هم خانه ی من شد؟
چرا هر کس جسارت این را به خود می دهد که دست بر زخم های التیام نیافته ی روحم بگذارد؟
و من وحشی تر از همیشه انسانیت را فراموش می کنم.

این قلب من است
به قول او .... این گوشت افتاده در قفس قفسه ی سینه ام
و من دیوانه ی زنجیری محرابم
وتن من سالهاست که با واژه ی تکرار آشناست
و شاید روزی تن او شود گنبد من
که من در انحنایش قد خم کنم
وگنبد قانون صفحه را بشکند و رخنه کند به عالم فضا...
و چه می شود روزی سوزنی از روی دلسوزی بدوزد شیار های بی تاب این گنبد را
که من تا ابد در این انحنا محبوس شوم
و روزی بعد از ابد استخوان هایم شود گردنبند زینتی انحنایش.
| Design By : nightSelect.com |



