عطر بخار چای تازه
فعلا تا مدت ها خداحافظ... دلم برای همتون تنگ میشه. درد سر، بین گذر، چند نفر ،یک مادر شده هر قافیه ام یک غزل درد آور! ای که از کوچه ی شهر پدرت می گذری امنیت نیست از این کوچه سریع تر بگذر دیشب از داغ شما فال گرفتم، آمد : دوش می آمد و رخساره ...نگویم بهتر! من به هر کوچه ی خاکی که قدم بگذارم، نا خود آگاه به یاد تو می افتم مادر... چه شده ،قافیه ها باز به جوش آمده اند، دم در،فضّه خبر،مادر و در،محسن پر! پ.ن: دقیقا نمیدونم از کیه! بیایید به وقت باران چتر ها را ببندیم و به آسمان خیره شویم و خیس و تر در لطف خدا شویم و بگوییم عاشق اوییم که او عاشق ترین عالم است. باز دلم بارانی است. تاریکی از خودمان است. از پس بوی گوشت و خون وجودم ته بوی خاک می آید. باران بوی چمن های تازه هرس شده را به مشام می رساند.... که آرامشی عمیق را از پس ملایمتش همراهی می کند. روی چمن ها نشسته ام ،گوشهایم چیزی را نمی شنوند سعی می کنم با چشمانم دنبال نشانه ای از ادامه ی باران بگردم در نزدیکیم نوری نیست فقط انعکاس ضعیف نوری را در دور دستها در چاله ی آبی می بینم با وجود نور قطرات آب به راحتی قابل مشاهده اند. راستی شهرداری دل کجاست؟ با خود می گویم شهرداری چه خوب است که این چاله ها را درست نمی کند. حد اقل می توان احساس بارش باران را در آنها جست... وبدیهی است که مشاهده ی قطرات باران در تاریکی ممکن نبود. و چاره فقط صبحی بود که از پس بارش باران می آمد. مگر ابرها چقدر می بارند؟ و باز صبحی دیگر و دلتنگی از دست دادن دیدن باران.... پ.ن: این امتحان های ... بالاخره تمام شد. دلم برای همگی تنگ شده بود. تو فکر کن من بچه ام... بوی قورمه سبزی در اتاق پیچیده است. مادر صدایم می کند و اشاره می کند که سر را جلو ببرم آرام در گوشم می گوید غذا قورمه سبزی داریم ولی تو به کسی چیزی نگو... قند در دلم آب می شود ...خودم را از بقیه بالاتر می بینم ...من چیزی میدانم که آن ها نمی دانند...! گوشم گرم می شود ..هنوز گرمای صحبتش در گوشم غلت می زند. از پس قسم و تهدید های شیطان او در گوشم آرام زمزمه می کند. "من عرف نفسه فقد عرف ربه" انعکاس صحبتش چیزی جز علامت سوال نبود. شیطان قهقهه می زند. ولی او گفت فقط ایمان داشته باش بعد ها خواهی فهمید. نمیدانم بعد ها کی است. می ترسم با این همه بخورم به کوچه ی چقدر زود دیر می شود . من هم مثل بقیه آن را گم کرده ام(من عرف...) ...امروزی ها به آن جاوید الاثر می گویند. بویش همه جا را برداشته... همه می دانیم! و خدا در گوش من داد می زند(من عرف نفسه...) شیطان قهقهه می زند. اما من بزرگ شده ام. می دانم که همه بوی غذا را می شنوند. پس آن را در دل نگه نمی دارم. خدا فریاد می زند: من عرف نفسه فقد عرف ربه![]()



| Design By : Night Skin |





