عطر بخار چای تازه

 

فعلا تا مدت ها خداحافظ...

دلم برای همتون تنگ میشه.

نوشته شده در شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط بخار چای نظرات () |

درد سر، بین گذر، چند نفر ،یک مادر

                                                       شده هر قافیه ام یک غزل درد آور!

ای که از کوچه ی شهر پدرت می گذری

                                                        امنیت نیست از این کوچه سریع تر بگذر

دیشب از داغ شما فال گرفتم، آمد :

                                                       دوش می آمد و رخساره ...نگویم بهتر!

من به هر کوچه ی خاکی که قدم بگذارم،

                                                        نا خود آگاه به یاد تو می افتم مادر...

چه شده ،قافیه ها باز به جوش آمده اند،

                                                         دم در،فضّه خبر،مادر و در،محسن پر!

 

پ.ن: دقیقا نمیدونم از کیه!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ توسط بخار چای نظرات () |

تویی بهانه ی آن ابر ها که می گریند.....

 

Clover in the Rain

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ توسط بخار چای نظرات () |

 باز تنم بین زیپ روزگار گیر کرده است

و چاره اش صابونیست ،که در مغزم می تپد.

 

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ توسط بخار چای نظرات () |

بیایید به وقت باران چتر ها را ببندیم و به آسمان خیره شویم

و خیس و تر در لطف خدا شویم و بگوییم عاشق اوییم

که او عاشق ترین عالم است.

Free Image Hosting

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط بخار چای نظرات () |

باز دلم بارانی است.

تاریکی از خودمان است.

از پس بوی گوشت و خون وجودم ته بوی خاک می آید.

باران بوی چمن های تازه هرس شده را به مشام می رساند....

که آرامشی عمیق را از پس ملایمتش همراهی می کند.

روی چمن ها نشسته ام ،گوشهایم چیزی را نمی شنوند سعی می کنم

با چشمانم دنبال نشانه ای از ادامه ی باران بگردم

در نزدیکیم نوری نیست فقط انعکاس ضعیف نوری را در دور دستها در چاله ی آبی می بینم

با وجود نور قطرات آب به راحتی قابل مشاهده اند.

راستی شهرداری دل کجاست؟

با خود می گویم شهرداری چه خوب است که این چاله ها را درست نمی کند.

حد اقل می توان احساس بارش باران را در آنها جست...

وبدیهی است که مشاهده ی قطرات باران در تاریکی ممکن نبود.

و چاره فقط صبحی بود که از پس بارش باران می آمد.

مگر ابرها چقدر می بارند؟

و باز صبحی دیگر و دلتنگی از دست دادن دیدن باران....

Free Image Hosting

 

پ.ن:

این امتحان های ... بالاخره تمام شد.

دلم برای همگی تنگ شده بود.

 

نوشته شده در شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط بخار چای نظرات () |

فعلا همه چیز تعطیل!

Free Image Hosting

(تا مدت کوتاهی نیستم.)

 



نوشته شده در چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط بخار چای نظرات () |

تو فکر کن من بچه ام...

بوی قورمه سبزی در اتاق پیچیده است.

مادر صدایم می کند و اشاره می کند که سر را جلو ببرم آرام در گوشم می گوید غذا قورمه سبزی داریم ولی تو به کسی چیزی نگو...

قند در دلم آب می شود ...خودم را از بقیه بالاتر می بینم ...من چیزی میدانم که آن ها نمی دانند...!

گوشم گرم می شود ..هنوز گرمای صحبتش در گوشم غلت می زند.

از پس قسم و تهدید های شیطان او در گوشم آرام زمزمه می کند.

"من عرف نفسه فقد عرف ربه"

انعکاس صحبتش چیزی جز علامت سوال نبود.

شیطان قهقهه می زند.

ولی او گفت فقط ایمان داشته باش بعد ها خواهی فهمید.

نمیدانم بعد ها کی است.

می ترسم با این همه بخورم به کوچه ی چقدر زود دیر می شود .

من هم مثل بقیه آن را گم کرده ام(من عرف...) ...امروزی ها به آن جاوید الاثر می گویند.

بویش همه جا را برداشته... همه می دانیم!

و خدا در گوش من داد می زند(من عرف نفسه...)

شیطان قهقهه می زند.

اما من بزرگ شده ام.

می دانم که همه بوی غذا را می شنوند.

پس آن را در دل نگه نمی دارم.

خدا فریاد می زند:

من عرف نفسه فقد عرف ربه

Free Image Hosting

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ توسط بخار چای نظرات () |


Design By : Night Skin